راه روشن خدا

تعادل = آرامش = صراط مستقیم = راه روشن خدا

 

عجیب ترین هدیه روز معلم

پارسال اولای اردیبهشت بود که قرار شد برام یه کلاس اموزش مدیریت سایت و وبلاگ نویسی بذارن .

توی آموزشگاه  قرار شد بعد از ساعت پایانی  یه استا د به من مدیریت سایت ،آموزش بده .

تلفنی باهاش هماهنگ کردم که ساعت 6بعد از ظهر بعد از تمام شدن کلاس هابیاد اونجاو بهم یاد بده

خلاصه : ساعت 7 شب بود که اومد

کلی معطلش شده بودم

و قتی اومد گفتم قرار ما ساعت 6بود

گفت من از دانشگاه میام، خونه هم نرفتم هنوز نهار نخوردم یه راست اومدم این جا چون به شما قول دادم که به شما آموزش بدم

منو میگی ( دلنازک عاطفی ) بخدا دیگه نفهمیدم چی درس میداد و میگفت خیلی دلم براش سوخت .و

چون اموزشگاه فقط به ما یک ساعت اجازه اشغال کلاس داده بود رفتم که بپرسم به ما باز هم وقت می دهد که کمی بلیشتر انجا باشیم

مسئول آنجا گفت که نیم ساعت دیگه اجازه هست که بمانید

ولی من چون دیگه اصلا نمی تونستم ببینم که او با این همه خستگی و گرسنگی میخواهد به من درس بدهد گفتم : میگویند زیاد وقت ندارید  یک ربع دیگه کلاس تعطیل بشه

او رفت و تا یقین نکردم که به خانه نرسیده و غذا خورده دلم برایش می سوخت 

و با معلم قرار دیگری برای چند روز آینده ساعت 8صبح گذاشتیم و باز هم او ساعت 9بود که توی راه بود

وقتی امد گفتم دیر کردید

گفت : من دیشب تا صبح بیدار بودم یک ساعت بود که خوابم برده بود فقط به خاطر این که برای  شما  کلاس داشتم  حتی صبحانه نخورده اومدم که بد قولی نکرده باشم

باز منو میگی ( به خدا اصلا نمی فهمیدم چی درس میده انقدر که دلم براش میسوخت و توی دلم میگفتم چه مادر یا همسر بی خیالی داره که حتی برای توی راه این بنده خدا یه صبحونه مختصر هم اماده نکردن .)

به مسئول اونجا گفتم برای معلم من چای و شیرینی بیاورد

وقتی شیرینی آوردن ، معلم من گفت من اصلا شیرینی  نمی خورم 

و بعد که کمی درس داد گفتم چایی تون سرد نشه

ایشون چاییشونو هم بی قند خوردن درست برعکس من که من چایی نمی خورم و من هم اونجا قند بدون چایی خوردم .

وبعد از یک ساعت و خورده ای تدریس  قرار شد یک جلسه دیگه هم بیاد درس بده 

این دفعه به ایشون گفتم  یه وقتی قرار بذارید که فرصت برای استراحت داشته باشید و غذا میل کرده باشید

چون اینطوری که شما میاید من نگران حال شما میشم  ، خندید و گفت باشه

جلسه بعدی روز معلم بود 12 اردیبهشت ساعت یک بعد از ظهر بود به او زنگ زدم گفت دارم نماز میخونم و همون نزدیکی ها هستم تا چند دقیقه دیگه میام آموزشگاه

خلاصه :از شما چه پنهون که چون روز معلم بود و ایشان قربتا الی الله به بنده آموزش میدادند خواستم برای روز معلم و جلسه آخر مان هم که شده هدیه ای هرچند نا قابل به ایشان تقدیم کنم و از صبحش فکر میکردم چی بخرم که به دردش بخورد و به ذهنم آمد که او چون قندو شیرینی نمی خورد حتما و یقینا دچار کم بود قند خون هست که شبهاهم خواب ندارد وروز ها هم به دلیل عجله ای که دارد و مشغله زیاد کاری اش فرصت و یا اشتهای کامل به غذا ندارد ، و فکر کردم اگه به جای هر هدیه دیگری برای ایشان یک بسته کوچیک خرمای خوب بخرم بهترین هدیه است که به درد او میخورد ( درست مثل هدیه هایی که برای دیگران میخرم )

و قبل از کلاس رفته بودم وآن را خریده بودم

او به کلاس امد و از آمدنش خوشحال شدم تدریسش تمان شدو به طور کار راه انداز مطالبی را به من یادداد

در همان جلسه بود که وبلاگ درست کردن و... را به من یاد داد ( ازاو ممنونم و برایش دعای خیر میکنم )

( او کنتر گذاشتن را به من یاد میداد و قتی نام کنتر آورد نا خودا گاه یاد کنتر آب خانه مان افتادم که سالهاست خراب است و در قبض هایش مینویستد ( کنتر خراب است ) از او پریسدم : این کنترها درست است ( امار وافعی میدهد )

اوگفت بله

من گفتم شما مطمئن هستید کنترخراب نیست ؟؟

او خندید و گفت : من مطمئنم کنتر خراب نیست

( ولی در عین حال کنتر وبلاگ من که خراب است آخر چطور میشود ده ملیون نفر مثلا الان توی وبلاگ من باشند ، خودتان یک نگاه به کنتر وبلاگم بندازید.

خلاصه وقتی خواست خدا حافظی کند مشمایی که جعبه خورما را داخل آن گذاشته بودم را روی میز گذاشتم و گفتم : این عجیب ترین هدیه روز معلم است و قابل شمارا ندارد

جاتون خالی بود ، وقتی از روی میز برداشت و تشکرکرد خیلی خوشحال شدم که قبول کرد

اورفت و بعد از رفتن او بعد از کلاس یاد یه ذره مغز بادامهایی که صبح به زور التماس از مادرم گرفتم که داشت برای برادر کوچکم بادام میشکست افتادم که او از خورده نرمه های آنها به من داد و گفتم  چرا از درسته هاش نمی دی ؟؟ گفت تنبل خودت برای خوت با دام بشکن اینارو من برای داداشت میشکنم همینشم برات زیاده که دادم  .........

خلاصه هرچی توی کیفم را گشتم پیدا نکردم  ، که ناگهان از چیزی که یادم آمد کلی خجالت کشیدم ............

چون فهمیدم که قبل از اینی که جعبه خورمارا داخل مشما بزرگه بذارم پلاستیک بادام نرمه هارا توی مشما گذاشته بودم

و با خودم گفتم عجب آبرو ریزی شد  و چه عجیب ترین هدیه روز معلمی بود

ف ـ ک

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:35  توسط  یک نفر  |